kanigol
حتما خواستم این پست را بنویسم چون این اولین باره که کانی سه ساله به مادرش هدیه میده
روز مادر که نمیدونم به چه علتی در ترکیه هم با مال ایران در یک روز هستند
از طرف مهد کودک کانی دعوت شدیم که برای مادرها و بچه ها یک جشنی تدارک دیده بودند ...
مادران و بچه ها در حال رنگ امیزی تیشرت های یادگاری ![]()
کانی خانم (نقاش باشی) و تیشرتی که طراحی کردیم و روی نرده های مهد گذاشتیم که خشک بشه ![]()
کانی و معلم مهربونش ![]()
بدون شرح (
)
و بالاخره اینم بچه ها با کادوهایی که برای ماماناشون درست کردن( قاب عکس و کارت پستال)![]()
اینم هدیه کانی عزیزم به من (عکس من و خودش)
کانی گلم اینو با دستای کوچولوش رنگ زده
مرررررسی عزیز دلم![]()
کارتپستال( دست خودشه) روش هم نوشته شده (مادرم هرگز دستم را رها مکن)
قربون دستهای کوچیکت عزیززززم ![]()
اما بهترین قسمتش کلیپی بود که همه بچه های کلاس هرکدوم جدا جدا به مادراشون یه پیغام میدادن و ازشون تشکر میکردن که واقعا عالی درستش کرده بودن کانی خانوم هم با زبان ترکی از من تشکر کرده بود
(عزیزززم خیلی عالی بود) همه معلم ها مدیر و... مهد خیلی زحمت کشیده بودن که گرچه اینجا رو نمیخونن اما باز هم دوست دارم همینجا دوباره ازشون تشکر کنم که این روز زیبا رو برای مادرها و بچه هاشون درست کرده بودن...
روز مادر رو به همه مادرهای دنیا مخصوصا مادر خودم و مادرهای دنیای وبلاگستان تبریک میگم و امیدوارم سایه پر از مهربانیشون همیشه بر سر بچه هاشون باشه و همیشه شاد و خوشحال باشن
دیروز گفته بودن که یکی از والدین بچه ها بیان جلسه مهد که من به علت اینکه هنوز صدام برنگشته بود
نرفتم و بجاش سامان رفت ،گفته بودن ۱۲ نفر از دختر ها و چهار نفر از پسرها قراره یه برنامه رقص و تاترتو یه سالن که نمیدونم کجا هست رو اجرا کنن که کانی خانوم هم جزوشون هست و از امروز هر روز تمرین میکنن تا اماده بشن
. خودشون اندازه ها رو گرفتن برای لباس و ... هزینه هاش رو هم گفتن بعد از دوخت اعلام میکنن
من که برای این موضوع خیلی هیجان زدم چون این اولین اجرای کانی خانوم در جمع هست و امیدوارم که خیلی خوب بشه
.خانواده بچه ها هم دعوتند ولی فعلا تاریخش رو اعلام نکردن![]()
فردا هم باز قراره والدین بچه ها همگی بیان و به قول خودشون میخوان بچه ها رو سورپرایز کنن .برای همه کادو گرفتن که باید مامانا بهشون بدن ![]()
دیروز بعد از مهد کانی رفتیم کمی ازمیر گردی کردیم که عکسهاشو تو یه پست دیگه میزارم...چون میخوام تو این پست چند تا از عکسهای هفته پیش رو که رفته بودیم بیرون بزارم، که واقعا خیلی روز عالیی بود و همه جا خیلی قشنگ بود .یکی از چیزهای خوبش این بود که در تمام قسمتهای جنگل که گشتیم یه زباله هم پیدا نمیشد که مناظر زیبای اونجا رو خراب کنه و همه قبل از رفتن همه زباله ها رو جمع میکردن هیچکس نزدیک درختها اتیش روشن نمیکرد و ...همه به این مسایل خیلی توجه داشتن (چه خوب
)
مناظر خیلی زیبایی داشت که من ازشون کلی عکس گرفتم![]()
کانی خانوم اونجا کلی گلهای خوشگل چیده بود (مثل من عاشق گله
) که یه تاج با اون گلها واسش درست کردم![]()
اینم تاجشه ![]()
![]()
کانی ،باران دوستش،وAziz bey پدر باران
که قبلا همیشه با هم دعوا میکردن چون حرفهای همدیگر رو متوجه نمیشدن اما الان کلی با هم جور شدن.مثلا یه بار کانی و باران دعوای شدیدی با هم داشتن که نزدیک بود به زدو خورد کشیده بشه
ما از کانی پرسیدیم کانی چرا با هم دعواتون شد؟ کانی هم با گریه گفت اخه من هر چی باران رو میکشم میگم بیا بازی کنیم نمیاد .پدر باران هم ازش پرسید باران چرا دعواتون شده که اون هم گفته بود کانی من رو میکشه میگه نباید رو مبل ما بشینی
...
وقتی میخواستیم برگردیم کانی نمیومد میگفت میخوام دیگه اینجا زندگی کنم
تا دو روز بعدش هم شاکی بود که چرا نمیتونه همیشه تو جنگل زندگی کنه ![]()
کانی، روزگار و ملیسا دوستای صمیمیش ![]()
اخرین کتابی که تموم کرده و چند تا از کاردستی ها و نقاشی های جدید خانومی (شاهکارهای هنری
)
ارزوهایم...
چقدر زیادند ارزوهایم...
یک اتاق کار معماری جایی که همه طرح هایم را در خود جا دهد همه ان طرح هایی که هیچوقت فرصت شدن را در انها نمیبینم، دیواری که انتهایش هیچ جا باشد و نگاهی که وسعتش همه جا...
باغی دلم میخواهد تا همه تمایلات طبیعت گراییم را در ان فرو کنم، تکه ای از اسمان که مال من باشد،سرزمینی که مال من باشد ،کشورم باشد،همانی که هیچ جایش از ان تو نباشد ،برای من باشدونسیمی که خنکایش و چراغی که پرتو نورش مال من باشد...
حرفهایی هست که هرگز گفته نخواهند شد ،نگاههایی که هرگز دیده نخواهند شد ،زخم هایی هست که هرگز بسته نخواهند شد وترسهایی که شجاع!
وبسیار چیزهایی که هرگز نخواهند شد
ارزوهایت را بردار...همه انها را ،همه را دور بریز! هیچ کس هرگز به هیچ ارزویی نخواهد رسید
این تنها اهدافمان است که روزی ما میشوند...
هیچکس به اندازه تو عاشق موهای بلند نیست ،موهای بلندی که تا زیر پاهایت برسند و تو انها را به رخ همه ادمهای جهان بکشی،ارزو داری پرواز کنی و هر روز با حسرت به بادبادک های هوا شده کودکان نگاه میکنی و ادعا داری میتوانی درست مثل یک بادبادک پرواز کنی حیف که کسی نیست تو را با یک نخ هدایت کند تا مبادا راه خانه را گم کنی !
هیچ چیز در این دنیا به اندازه شنیدن ارزوهای بزرگت برایم لذت بخش نیست.ارزوهایی که با گفتنشان تند تند اب دهانت را قورت میدهی و سعی میکنی خنده کودکانه ات را تا پایان تمام حرفهایت در خود خفه کنی چرا که خوب میدانی ادم بزرگها زود از شنیدن خسته میشوند،خوب میدانم در ان لحظه قلبت تندتر از همیشه خواهد زد حتی تند تر از وقتی که ارزوی رسیدن به شهر بازی نزدیک است...
اگر چه با بزرگ شدنت ارزوهای کودکیت محو خواهند شد وشاید دیگر دوست نداشته باشی به خاطر بلند شدن موهایت بیشتر غذا بخوری اما ارزوی من همیشه رسیدن به ارزوهایت خواهد بود حتی اگر پرواز مثل بادبادک باشد هرگز تو را از ان دلسرد نخواهم کرد...تا اندازه ای دوستت دارم که در فکر کوچکت نمیگنجد و هیچ وقت حتی ان وقتهایی که میخواهی به جای تمام عروسک هایت حرف بزنم از تو خسته نخواهم شد و همچنان دوست دارم صدای پتوی صورتی ات باشم،صدای غذاها،بادبادکها،پنجره ها،نقاشی ها و دوستهای خیالیت باشم...
وهمچنان دوست دارم تو در نقش صاحبخانه باشی و من در نقش دیوار
تو در نقش مادر و من در نقش صدای گریه یک نوزاد
و همچنان دوست دارم نگاه تو باشم...
دلت چقدر موقع شمردن ستاره های روی یخچال به هیجان می اید،هر وقت به ۱۰رسید میتوانیم با هم تمام روز را در شهر بازی بگذرانیم و هر لحظه میپرسی
الان؟ الان وقتشه؟
وقتی تخت مرا با دستان کوچکت هر روز مرتب میکنی به امید گرفتن ستاره ای،و هر بار به تو میگویم تنها مرتب کردن تخت خودت کافیست اما چشمان زیبایت اشک میریزند که چرا اجازه این کار را به تو نمیدهم...در دلت دوست داشتی در خانه مان ۱۰تخت بود تا هر روز ۱۰ستاره میگرفتی و همیشه در گردش بودیم
امشب ستاره های روی یخچال به ۹رسیده اند و تو با هیجان زیادی خوابیده ای به امید اینکه فردا روز گرفتن اخرین ستاره است...
سلام دوستان
با این روزهای بهاری چه میکنید؟
امیدوارم هرجایی که هستین بهتون خوش بگذره و در ضمن بتونید از هوای بهاری و طبیعت زیباش استفاده کنید...این روزها سرم خیلی شلوغ بود به خاطر همین هم نتونستم زود اپ کنم
روز دوشنبه این هفته اینجا روز کودک بود و کانی خانوم این هفته کلی برنامه و شهر بازی و تاتر و...داشت
یکشنبه هم که به خاطر گرفتن ۱۰ تا ستاره
بردیمش شهر بازی .از طرف مهد هم بلیط رفتن به یک سیرک رو داده بودن به بچه ها که اونو دیگه نبردیمش چون سامان کارداشت به علاوه یه کار بدی هم کرده بود
که اگر کاری هم نداشتیم بازم نمیبردیمش
...حالا روز بعدش بازهم از طرف مهد برده بودنشون شهر بازی و تنبیه ما بی تاثیر شدد (کاش میرفتیم)![]()
اینجا هوا خیلی خوب شده و همه جا پرشده از گل .راستی گفتم گل یاد یه چیزی افتادم.دیروز با سامان داشتیم کانی رو میبردیم مهد که کانی خانوم یه گل کوچیک (از اون گلهایی که علفهای هرز در میارن)
رو از پیاده رو کنده یه بوی بدی هم میداد
میگم کانی اینو میخوای چیکار! میگه اخه بچه ها واسه خانوم معلممون گل میارن منم اینو میبرم واسش
حالا هرچقدر هم میگم فردا واست یه گل خوشگل میخرم ببر واسش تو گوشش نمیره میگه من اینو دوست دارم(بوشم میکنه!)
خواستیم واسش گل بخریم ولی اون نزدیکیها گل فروشی نبود .سامان میخواست یه گل از باغچه همسایه بکنه
ولی دید بی فرهنگیه پشیمون شد(شما از این کارا نکنید اااا)
خلاصه این گل خوشبو رو که به اندازه ناخن انگشت کوچیکه خودش میشد رو با افتخار دستش گرفته بود و برد که تقدیم معلمشون کنه
حالا وقتی برگشت خونه میگه مامان گل رو دادم به معلممون خیلی دوست داشت بوسمم کرد بهم یه ستاره هم داد
اینجاست که ادم با خودش میگه چقدر فرق هست بین معلم ها .یادمه وقتی اول ابتدایی بودم معلممون با بچه های هفت ساله که ما بودیم مثل حیون رفتار میکرد کارهایی که هیچ ادم سالمی هرگز نمیکنه
...حالا دوشنبه قول دادم که حتما واسه معلم کانی خانوم یه گل خوشگل بگیرم انشالله که همه معلم های خوب همیشه سالم و خوشحال باشن ...
فردا قراره از صبح ساعت هفت با دوستایی که اینجا داریم بریم تو دل طبیعت
. یه جایی هست که میگن خیلی قشنگه تا شب هم اونجا میمونیم.قرار شده هر خانواده غذای خودش رو بیاره وهمه با هم سر یه سفره بشینیم .امشب هم که باید غذا و همه چیزو اماده کنم ...تا حالا با مردم اینجا به اینصورت بیرون نرفتیم برام جالبه که ببینم رسم و رسوماتشون چه طوری هست
...
از دوستای عزیزم که وبلاگ کانی رو میخونن و برامون نظراتشون رو میزارن ممنونم امیدوارم همیشه سالم و خوشحال باشین ![]()
فعلا بایییی![]()
| Design By : Pichak |

